Sunday, 10 November 2013

ترجمه فارسی مصاحبه شاهین نجفی با tehran bureau

سالها قبل از اینکه فتوای مرگ بر علیه شما صادر شود ترانه ای به یاد فریدون فرخزاد خوندید که میگفت “آخه زندگی‌ تو راه تو پر درد سره، قدم تو راهی‌ که لحظه لحظه خطره. اصلا من گوسفندم، بذار چشام رو ببندم، من اهل سیاست نیستم، ببخش شرمندم.” واضح است که خود به هشدار این ترانه توجه نکردید و شاید هم در اینجا “گوسفند” و “شرمنده” منظور از خود خواننده نیست. آیا
جدالی درونی‌ وجود دارد بین شاهین نجفی سلحشور و شاهین نجفی که آرزو می‌کند میتوانست گوسفند وار زندگی‌ را بگذراند؟



دقیقا.در باور من کسانی به صورت تاریخی، منتخبند برای شیپور بودن.عموما هم سرنوشتشان به درهمشکستگی و طردشدن وخودویرانگری ناشی از عذاب های نازل از ناکجاآبادهای ذهنی می انجامد.می توان لیستی بلند بالا را ردیف کرد.در باور من انسان برای تفکر زاییده نشده است.انسان دچار تفکر شده است وآنان که به زندگی روزمره می پردازند و در آن می مانند طبیعی تر و نزدیک تر به انسان-حیوان غریزی ذهن من هستند.از این روی به گوسفندواری، نباید پوزیتیویستی نگاه کرد.درست یا نادرست،بد یا خوب موضوعیت ندارد.بحث بودن یا نبودن است.من بارها تلاش کردم که دیگر شعر و ترانه ننویسم و این بیماری را رها کنم.مانند بسیاری دیگر دچار سطحی از زندگی شوم که بدون خطر و بی دردسر باشد.می توان کتاب خواند و حتی درگیر هنر و ادبیات بود و فیلم ساخت، اما معضل نبود.من در مقام غده ای سرطانی ام که یا باید آن را از بین ببری و خفه اش کنی یا بزودی سرتاسر بدن را فرا می گیرد.سرطانی بودن برای یک تاریخ و فرهنگ لزوما شجاعت نمی خواهد. من اگر چیزی جز این باشم،معنی وجودی ام زیر سوال می رود و با آپاندیس اشتباه می گیرند مرا و زمانی دیر یا زود بی مصرفی ام را جراحی می کنند.من دیگر درد مشترک نیستم. من خود دردم.



جالب توجه است که در میان کارهای هنری ناگهان به تنظیم زندگی‌ نامه ای مختصر در مورد /کورت /کبین پرداختید. شخصیت هنری او از شهرتی که بدست آورده بود در عذاب بود تا حدی که گاه به دوربین تلویزیون تف میانداخت و هواخوهانش را مورد اهانت قرار میداد، تا حدی که شاید به مرگش انجامید. در زندگی‌ هنری خود چه کشیدید که باعث شد به مطالعه زندگی‌ /کورت /کبین بپردازید؟


آن زمان پروژه ای بود که برای یک رادیو کار می کردم.اما کوبین ،گویی من بودم در دهه نود میلادی.من کوبینِ کودک را می دیدم که بی هوا بر سر و روی جهان و تمام بازی ها و شعبده هایش تف می انداخت. من بکارت او را دوست داشتم و با خودم قرار داشتم که با او و بقیه دوستان کلوپ ۲۷ ساله ها، در ۲۷ سالگی هم خانه بشوم، که نشد و نخواستم،چون هنوز گمان می کردم که کارهایم را انجام نداده ام.چگونه توضیح بدهم که چه کشیده ام؟در ایران و برای ایرانی ها هنرمند بودن،آن هم هنرمند از این زاویه،یعنی روی میخ دویدن.



از طرفی‌ شیعیانی که از ترانه “نقی‌” رنجیده اند شعار مرگ شما را میدهند، از طرف دیگر انتقاد‌های تشر انگیز شما از دو رویی سیاسی اصلاح طلبان، روشنفکران و فمینیست‌های خارج از کشور باعث شده که شمارا در رده همیاران خود نپندارند. در غیاب از وطن و دوری از خانواده همدردان و همفکران را از چه طبقه اجتماع ایران می‌بینید؟



من در بسیاری از کارهایم به هیچ طیف و گروهی رحم نکرده ام .در عین حال از هر طیف و مسلک و جریانی دوستانی دارم غیر قابل تصور. تقسیم بندی مخاطبان دیگر زیاد جالب نیست. با کارهای من ، دانشجویان مقاطع مختلف به شکلی ارتباط برقرار می کنند و کف خواب های خیابان تهران وشهرستان های دورافتاده و روستاها به شکلی.در من چند شاهین است که هر کدام از اینها را تجربه کرده است. از دانشگاه و محیط های روشنفکری گرفته تا همنشینی با طردشدگان و بزهکاران و افراد عادی.شک من به جامعه شناسی تئوریک از همین روی است،زیرا تا وقتی در ساحل قدم نزده باشی نمی توانی از داغی ماسه ها حرف بزنی.



شش ساله بودید که پدرتان فوت شد و فقط مادر شما را بزرگ کرد. در ترانه “بگا مگا” با مادر گفتگوی دارید که شاید راست میگفت بهتر است راهی‌‌ کم ماجرا‌ تر در پیش بگیرید. آیا هیچگاه او استعداد هنری شما را تشویق میکرد؟ تا چه حد هنر شما را درک میکرد؟ اگر مادر نبود، چه کسانی شما را تشویق به ادامه کار میکردند؟


تشویق؟نمی توان اسمش را تشویق گذاشت.مادرم همیشه تاکید می کرد که کتاب برای مغز من مضر است.مادر من سعادت را در آرامش می دید. مادر من نمونه ی یک ستم تاریخی بود که سرگذشت اش را پذیرفته بود.نه او که تمامی اطرافیانم هنر را در حد تفریح و زیبایی می فهمیدند .از همین روی شعرگفتن های ابتدایی من در نوجوانی تشویق می شد و زمانی که بعد از ۴ سال در هجده سالگی درگیری هایم تغییرات اساسی پیدا کرد ،نگران من و شعرهایم شده بودند.



در ترانه “ما مرد نیستیم” بدیهیست که نسبت به وضعیت مادر خود دید اجتماعی داشتید و موقعیت او را درک میکردید. چه مقدار از ترانه‌های ضد مرد سالاری شاهین نجفی از زبان مادر است؟ چه تجربیات خانوادگی این حقایق را در بینش شما قرار داد؟



مادر من دچار مردی شده بود که حدود بیست سال از او بزرگ تر بود و او را به زور به عقد او درآورده بودند. یعنی پدر من عکسی داشت که مادرم را در نوزادی در آغوش گرفته بود.آنها اقوام دور هم بودند.یک زندگی به شدت تراژیک.پدر من انسانی نظامی و با دیسپلین های خاص و به معنی دیکتاتور بود.من از پدرم چیز زیادی به خاطر ندارم اما خواهران و برادرانم به اندازه ی کافی از او گفته اند.اهل شعر و خوشنویسی و آواز بود،اما زن برای او از حد کلفت بیشتر نبود.من تمام این تاریخ را در شیارهای صورت مادرم می دیدیم.جز این در مجموع مگر می شود در ایران باشی و نوع رفتار مردان با زنان را تجربه نکنی و بعد به خارج از کشور بیایی و تازه بفهمی که زنان ایرانی در چه اوضاعی بودند؟از همین روی من همیشه می گویم که جامعه آلمانی مرا دوباره تربیت کرد.به من گفت که زن چیزی ست که باید دوباره بشناسمش.




آیا انتقادتی که به مرد ایرانی می‌کنید گاه در مورد خود نیز صادق می‌بینید و متوجه میشوید…و یا در گذشته صادق بوده؟ نمونه‌هایی‌ بیاد دارید که بتوانید با ما در میان بگذارید؟



دقیقا.من در بیست سالگی به شدت دچار نوعی نگاه به زن بودم که گویی موجودی ست که برای رفاه حال من به وجود آمده.زن یک موجود سطحی و بی بنیه و ضعیف بود برای من.من در اروپا فهمدیم که سکس یعنی چه.که زن چگونه می تواند بیشتر از من لذت ببرد. که چگونه زن می تواند مرد را همچون یک عروسک در سکس به بازی بگیرد.زن فلسفه می خواند.زن موسیقی را می بلعد.نقاشی می کشد .موتور سیکلت سوار می شود و تا خرخره مشروب می خورد و می تواند مست کند و صورتت را بنوازد. به یاد دارم زمانی که در بیست سالگی عاشق یک دختر شدم اولین صحبت های منطقی مان درباره ی نظرات من درباره ی نوع لباس و غلظت آرایش و ساعت های رفت و آمد به بیرون و بلند خندیدن و این مزخرفات بود.گاهی برای تمام آنچه بودم و بودیم شرمنده ام.




از ترانه‌های شما پیداست که کودکی را در فقر نسبی‌ گذراندید. آموختن موسیقی‌، خرید گیتار، سیم، ٔنت یا موسیقی‌ ضبط شده در این شرایط باید مشکل بوده باشد. از کجا آوردید که استعداد موسیقی‌ خود را به ثمر برسانید؟


ما خانواده ای متوسط بودیم که پس از مرگ پدرم سختی های خاص آن زمان را کشیدیم.ما بودیم و حقوقی که از پدرم مانده بود.اما هر چه بزرگ تر شدم زمان هم از جهت مالی به نفع من تغییر کرد و از همین دوران یاد گرفتم که در پول خرج کردن شلخته نباشم و لباس و ظاهر و..برایم در اولویت نباشد و یادبگیرم که همیشه خطرفقر آدمی را تهدید می کند. من از همان دوران سخت و قوی شدم.زمانی بود که شب ها به صورت خصوصی گیتار تدریس می کردم و روزها همان پول را در کلاس های سلفژ و هارمونی آموختن، خرج می کردم.تمام خرج من تنها برای کتاب و ساز و سینما وسیگار بهمن بود و از شما چه پنهان، حلیم و جگرو کله پاچه هم دوست داشتم.نه خرج زیادی برای ادکلن و لباس داشتم و نه پارتی و تولد و کافی شاپ رفتن، زمان و پول مراهدر می داد.




به تعبیری دین و هنر بر سر روح انسان در رقابت هستند. در مصاحبه‌ای گفته اید که جنبه زیبا شناسی‌ اثر بر مفهوم آن غلبه دارد. به نظر شما در دین هم زیبا شناسی‌ در کار است و کاربرد دارد؟


یقینا . اصلا نگاه من به عهد جدید و قدیم (بایبل) و قرآن و گاتها به همین شکل است.من فنوتیک زبانی قرآن را دوست دارم و هنوزهم می توانم تحت تاثیر صدای “شهید القراء شیخ محمد منشاوی” که زمانی مقلدش بودم قرار بگیرم.این تنها ربطی به دستگاه های غرب و صدای محزون خواننده ندارد بلکه هم معنا و تجانسی که در قرآن هست،به عقیده من زیباست.مشکل اینجاست که من یاد گرفتم بی اعتقادی و بی ایمانی ام تداخلی با نظر زیبایی شناسانه ام پیدا نکند.برخورد ما با متون اساطیری هلنی و رومی نیز می تواند اینگونه باشد و پل ریکور نمونه ی خوبی از فلاسفه ایست که با این منظر به اساطیر دینی نگاه می کرد.من چندی پیش درگیر نماد ها و نشانه های مکتب مانوی بودم و به غایت لذت می بردم از قصه های اساطیری مانوی که چگونه از ذهن نا آموخته و کودکانه بشر شروع می شد و گاها به پیچیده ترین شکل های آفرینش ختم می شد.




در ترانه “تو از م بدت میاد” می‌گوئید “تو از م بدت میاد حق داری چون کسی‌ مث من از زشتیا تو چشات نخوند.” در تاریخ هنر ایران چه کسان دیگر را در داغی آتش انتقادی تحسین می‌ کنید؟


فکر می کنم صادق خان هدایت اینگونه بود.شاملو و فروغ هم هرکدام به نوعی در این راه بودند.فکر می کنم در بسیاری از هنرمندان ایرانی ما این حس اعتراض مبنایی به هستی هست و فقط تفاوت اش در شدت اش است.




شما از طرف افراط گران مذهبی‌ تحت خطر جدی قرار گرفته اید ولی‌ در خطاب به آنان گفته اید، “با شاهین کل کل نکن جون سید.” این حرف به این منظور که ترانه‌های شما شاید بتواند از کتب دینی بیشتر هواخواه داشته باشد. ولی‌ در جدالی که بین تعصّب مذهبی‌ و هنر راه افت هنرمند نمی‌تواند فتوای مرگ دهد و او خلع صلاح به کارزار میرود. چه می‌توان کرد تا رقابت برابر تر شود؟



در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود(ابتدای عهد عتیق”کتاب آفرینش”).جنگ ما از همین جمله ی آغازین عهد عتیق آغاز می شود.متون مقدس، هستی و آفرینش را به “الست” و فرمان “باش” و “شد” تقلیل می دهند و این از جهات اسطوره ای ایرادی ندارد، اما وقتی قرار بر بازآفرینی آن در زندگی انسان باشد، اختلاف هنر و دین اغاز می شود.سلاح ما در ابتدا مشترک است.”کلمه”. اما دین سیاسی شده یعنی نگاه مذهبی تمامیت خواه، وقتی دیگر با کلامش نمی تواند تاثیر گذار باشد،دست به شمشیر می برد.مانی دست به شمشیر نبرد و چه شد؟اگر محمد به مکه حمله نمی کرد چه می شد؟اگر امپراطور روم، مسیحی نمی شد و مسیحیت بدون شمشیر چه می شد؟جدال ما همچنان نابرابر باقی می ماند چون هنر پرنسیب های خود را دارد و نمی تواند دست به شمشیر ببرد.هنر راهش از همین جا با زیباترین ایده های سیاسی جدا می شود:تو می توانی برای هنر بمیری، ولی نمی توانی برای هنر کسی را بکشی.تفاوت ما در این است.




خشم انتقادی شما از عرصه سیاسی و اجتماعی ایران فراتر میرود و سزاوار آن است که شنونده جهانی‌ پیدا کند. بسیاری تقاضای زیر نویس از ویدیو‌های شما میکنند. فکر می‌کنید زیر نویس کافیست؟ اعتماد به نفس شما در مورد شروع کار به زبان انگلیسی یا آلمانی تا چه حد است؟


اعتماد به نفس رو به افزایش.حالا در حال خواندن دوباره انگلیسی هستم و آلمانی هم که خوب زبان دوم من است .ولی بیشتر در پی زبان انگلیسی هستم. ولی باید مطمئن باشم که جواب می دهد.
این روزها اگر سری به صفحه های فیس بوک و فضاهایی مثل آن بزنید خیلی راحت متوجه می شوید که شاهین نجفی یک کاری کرده که اولین آئین های به اصطلاح از خدای نا موجود آمده هم نتوانسته این کار را بکند .
نکاتی در مورد این موضوع وجود دارد:

اول:

از بین آن هایی که در جامعه هستند و با جوانان سر و کار دارند کمتر کسی پیدا می شود که شاهین نجفی را نشناسد و یا اینکه حداقل اسم او را نشنیده باشد. شاهین نجفی خواننده موسیقی های اعتراضی که بیشتر با مسائل اجتماعی و خاستگاه های جنسی آن سر و کله می زند.

درباره ی مضامین آهنگ هایش نباید از این غافل شد که صرف نظر از محتوای شعرهایش در چیدن الفاظ کنار هم و استفاده از تعابیر تاثیرگذار استاد است و از این حیث یک هنرمند قابل تحسین و یک هنرمند واقعی و یس قید و شرط است.

وقتی آدم مشتاق تر می شود موسیقی هایش را گوش کند که بداند او در نوجوانی قاری قرآن بوده است در حالی که خانواده اش آنچنان هم مذهبی نبوده اند. جالب تر آنکه بدانی در کنگره های شعر شهرشان برای امام خمینی شعر می سروده و می خوانده و علاقه ای قابل تامل به ایشان داشته است.
جالب تر آنکه بدانی او خودش و شخصیتش را حاصل پارادوکس های اجتماعی و تضادهای اندیشه و عمل می داند.
من تک تک آهنگ هایش را با دید تحلیل گوش کرده ام.

دوم: 

شاهین و شاهین ها فرآورده فرآیند عزلت گزینی حوزه ها و علما و طلاب از جامعه و در گوشه خزیدن و در قیل و قال های ابن هشام و ابن مالک غلطیدن است. تاوانش را باید کسانی بدهند که مانع پیشرفت حوزه و ورود آنها برای فعالیت های فرهنگی می شوند. برای همین هم که نیرو برای توجیه و دمسازی با مردم نداریم دم دستی ترین سلاحمان تیغ ارتداد است. زودتر از همه چیز جواب می دهد. اما این مال وقتی است که طرف حساب تو یک نفر باشد. حالا ما یک قشر هستیم. من این را در مدارسی که سر کلاس هایشان حاضر شده ام دیده ام. من با کشتن و صدور حکم ارتداد مخالفم چرا که کشتن و صدور حکم قتل نشانگر ناتوانی سیاسیون مذهبی و مذهب سیاسیون در تعامل با مردم است.

سوم:

حرف های شاهین در مصاحبه هایش، یک دنیا حرف است. پیام دارد برای ما. او می گوید تا پانزده شانزده سالگی قاری قرآن بوده است و بعد چنین و چنان شده تا به این حالت درآمده. این نشان می دهد که دولت ما برای جوانانمان برای نوجوانانمان برای آنهایی که حتی در این سنین تمایلات مذهبی دارند برنامه ریزی نداریم. به امان خدا گذاشته ایم شان. نتوانسته ایم درست و حسابی جذبشان کنیم. این حرف دارد. از مسئولین نباید خواست که فعالیت های فرهنگی را سامان دهند، از بزرگان و مشایخ نباید خواست به فکر جوانان و جامعه باشند؛ آن ها کارهای مهمی دارند و برای دنیای دیگرشان در حال ذخیره سازی اند. سرشان شلوغ است. وقت ندارند. خودمان باید دست به کار شویم. از نزدیک ترین جا! 

چهارم:

یک چیزی برای دنیای مسیحیت همین دو سه سده پیش اتفاق افتاد که خیلی دردناک بود. دوران رنسانس که شد صنعت تا توانست پیشرفت کرد، پایش را گذاشت روی شانه دین بالا رفت، بعد تک تک استخوان های دین را شکست چرا که دین نتوانست خود را با او بالا بکشد، او رفت و از آن بالا هر بلایی دلش خواست بر سر دین آورد. هنوز هم گه گاه صدای قرچ قرچ استخوان های کلیسا می آید. این مسیحیت بی جنب و جوش و بی اثر و قلابی در دنیای امروز حاصل همان جهش صنعتی و ایستایی دینی است. امروز جای جهش های صنعتی در دنیای مسیحیت، جهش های فرهنگی و هنری به سراغ اسلام آمده است.

پنجم:

و آخر این که خدای را میبریم از یاد و دین را نمیگذاریم دست پای خواسته های ما را ببندد و این یک حرف نیست یک عمل میشود و  آن موقع میفهمیم که زندگی در اصل چه چیزی بوده است .

Saturday, 9 November 2013

انتقاد از شرررنماهایی که میان اشرار غلط میخورن ...

مدت زمان زیادیه دارم بین طرفدارای شاهین نجفی غلط میخورم و هدفم از این کار فقط شناخت بیشتر شخصیتیشون بود ولی متاسفانه با حقیقت بدی مواجه شدم و سیلیه محکمی خورد توی گوشم که این جماعت به هیچکس رحم نکرده و نخواهد کرد .
چرا ؟؟ 
- به خاطر اینکه ملتی داریم که متاسفانه مسائل رو نبلعیده و هضم نکرده شروع به گفتن حرفهایی میکنن که من بهشون میگم کسشعر..!!!  چونکه این حرفهای بی ربط و مزخرفی که اینان دارن میزنن نشانگر سطحی نگریه آنها نصبت به مسائله و این خودش دردیست که شاهین داره ... 

بارها و بار ها شاهین تو مصاحبه هاش اعلام میکنه که مشکل اصلی دولت نیست . و تو ادامه میگه اگر همین حکومت بره کنار و حکومت و بدن دست خود ما (منظور مبارزینه نه خوده شاهین) تازه کار داریم با این ملت و ١٠٠-١٥٠ سال زمان نیاز داریم که فرهنگ و دیدگاه اجتماعمون رو درمان کنیم . 

واقعا هم همینه ملتی داریم که میان از این ور بوم نیوفتن , عقب عقب میرن از اون ور بوم میافتن . خوب انسان وقتی چیزی رو نمیفهمی باید بره دنبالش چرا اظهار نظر های الکی میکنید و منجر به فقیرتر شدن سطح فرهنگ و اجتماع میشید . ندانستن عیب نیست به دنبال ندانسته ها نرفتن خریته . برخی از همین مردم میخوان اسلام رو ریشه کن کنن دارن بی بند و باری میارن و خوب این یعنی ضعف اجتماعی که خیلی موارد رو شاهدشیم . مثلا عده ای از خانمها به دنبال آزادیه پوششی هستن و میخوان که اعتراض کن به نبود آزادیه پوششی هرزگی رو ملاک راه میکنن و همینم باعث افزایش فسادهای اخلاقی و اجتماعی میشه . 

من افرادی رو دیدم که توی شبکه های اجتماعی ادعای شرارت میکنن ولی واقعا یک شررر نما بیشتر نیستن علتشم اینه که میان با بد دهنی و هتاکی با مخالفای شاهین برخورد میکنن و خود شاهین میگه نکنید این کارو ولی اینا یه مشت گاگولن که ادامه میدن به راه خودشون و بعدش ادعای شرارت دارن . آقا اگه به بد دهنی و فحش باشه اونا هم بلدن فحش بدن و کسکش ... جاکشتون کنن ... پس نکنید این کارو لطفا ...

امیدست که با این رفتاراتون منجر به تخریب شخصیتیه شاهین نشید ... شاهین کاری که با ملت ایران کرد هیچ دین و ادیانی نکرد پس لطف کنید و مثل انسانهای بعد هر دین شاهین و عقایدش رو تحریف نکنید شاهین نمومنه ی یک انسان واقعیه ... 

*شررر باشید نه شررنما *

Friday, 8 November 2013

تفسیر آهنگ پونز از آلبوم ترامادول "شاهین نجفی"



حالم این روزا حال خوبی نیست 


مثل حال عقاب بی پرواز 


شکل حال ژکوند بی لبخند 


مثل احوال تار بی شهناز 






حس خودش و توصیف میکنه ... میگه حالم حال خوبی نیست و بعد با سه تا تشبیه ، سعی میکنه که شدت خستگی رو به شنونده بفهمونه 


عقاب نماد آزادی و سنبل غرور و آزادگیه و اگه پروازی در کار نباشه تقریباً هیچی نیست ...


لبخند ژکوند یکی از شناخته شده ترین آثار داوینچی هست و اینجا شاعر خودش و به ژکوند بی لبخند تشبیه میکنه


جلیل شهناز ، یکی از سرشناس ترین نوازندگان تار و سه تار در ایرانه ...


تو هر سه مورد ، شاعر سعی داره اون احساس غربت و تنهایی و بی حوصلگی و به شنونده منتقل کنه و حسش و به درستی توصیف کنه














دود میشه کلمبیا هر روز


بین نخ های پاکت کنتَم 


سقط میشه ترانه ای هر شب


توی گیلاس سبز ابسنتم 






با ترانه نوشتن و سیگار و مشروب ، روز و شب و گذروندن ! اینجا کلاً منظورش یه زندگی تکراری و روز مرگی و کسالت و افسردگی ... معنی ش اینه که فقط داره میگذرونه یه زندگی تکراری ( که البته به این قضیه در بیت بعد مستقیماً اشاره میشه ) انگار یه چیزی نگرانش کرده ... اینجاست که حس همدرد بودن بین شاعر و مخاطب ایجاد میشه و میفهمیم که شاعر از یه درد مشترک حرف میزنه !


در ضمن کلمبیا رو صرفاً به این خاطر گفته که این کشور یکی از بزرگترین صادر کننده های توتون و تنباکو هست ... البته این ها ظاهر شعرن ، حاشیه ان . چیزی که ما دنبالشیم اصل داستانه ... ما دنبال مفهومیم ... مغز ... معنی .


















زندگی مثل بیخ دیواری 


توو یه تاریخِ تلخ و تکراری


با هر اسمی دو بار میمیرم 


دو "محمد" دو بار "مختــــاری"










زندگی رو به بازی بیخ دیواری تشبیه کرده ... (تو این بازی دو یا چند نفر کنار هم می ایستن ... هرکی یه سکه پرت میکنه سمت دیوار ، سکه ای که نزدیکتر از بقیه به دیوار بمونه برنده ست) 


تو این قسمت شعر رو از حالت شخصی و فردی در میاره و اشاره میکنه به دو خاطره ی تلخ از دو محمّد مختاری ... و میگه دو بار میمیرم چون :


1- محمّد مختاری : از شاعران، نویسندگان، مترجمان و منتقدان معاصر ایران و از فعالین در کانون نویسندگان ایران بود که در سال 77 در ماجرای موسوم به قتل های زنجیره ای کشته شد ...


2- محمّد مختاری : که طی جریان جنبش سبز در اعتراضات خیابانی سال ۱۳۸۹ در تهران کشته شد ...


شاعر مخصوصاً به این دو نفر اشاره کرده ... شعر کم کم شکل اجتماعی مرموزی به خودش میگیره ...


















اون شبی که صدای "نســــرین" داشت 


توو یه سلول سرد می پژمرد 


بی بی سی تیتر اولش این بود :


مَمِه ی آنجلینا رو لولو برد






اعتراض میکنه به بازتاب گسترده ی اخباری که جنبه ی تبلیغاتی دارن و فان و عام پسند هستن مثل خبر برداشته شدن سینه ی آنجلینا جولی یا موارد مشابه و در عین حال فراموش شدن موضوعات مهم تری که بوده و هست : مثل نسرین ستوده (زندانی ای که به جرم سیاسی سه سال توو اوین حبس کشید) و ...


کلاً منظورش به رسانه هاست که اغلب درگیر حاشیه هستن (معمولاً این حرکت از سوی رسانه ها از روی عمد صورت میگیره) و مسائل مهم تر رو گاهاً فراموش میکنن ...


















من سفر کردم از ترانه شدن


کوچ کردم به سرزمین سکوت 


با گذر نامه ای که رو جلدش


جای ایران نوشته بود لی لی پوت






این ترجیغ بند فوق العاده زیبا خونده شده


اینجا شاعر اخساس خستگی ش و میگه که انگار از شعر شدن به سکوت پناه برده ... مثل یه پناهنده ...


ایران رو به لی لی پوت تشبیه میکنه 


لی لی پوت توو داستان "سفر های گالیور" ، کشوری بود که گالیور از دست مردم اونجا فرار کرد ...


















کشوری که تو اون ستاره میشن


با دوتا فیلم بند تُمبونی 


آدماش برگزیده میشن با


قاشقِ داغِ روی پیشونی






ایران رو اینجوری توصیف میکنه که میشه توش با یه فیلم و موضوع عام پسند بی محتوا سوپر استار شد... جایی که واسه هنر و هنرمندای واقعی ارزشی قائل نمیشن...


قاشق داغ روی پیشونی ... اینجاش من و یاد یه بِیت از آهنگ "اینجا ایرانه" بــــــهرام میندازه که میگفت : اینجا ریش بذار یقه ببند کارِت رووو غَلطَکه ! 


اینجام دقیقا منظور و مقصود همین تاثیریه که تظاهر به مسلمان بودن میذاره تو حل اکثر مشکلات...


















همه ی عمرشون و پُـــز میدن


به یه لوحِ گِلی گندیده


رستمن قاتلای سهرابی


که به ساز اونا نرقصیده






منظور از لوح گلی گندیده ، کتیبه ی منشور کوروش کبیر هست ! اینجا البته توهین نشده ... منظور شاعر اینه که صحبت از افتخار و غرور و ملیّت که میشه ما اگه حرفی واسه گفتن داریم، مدیون تاریخمون هستیم و الّا الان از خودمون هیچی نداریم ... 


اشاره میکنه به داستان رستم و سهراب ... و منظور از "سهرابی" که به ساز اونا نرقصیده میتونه "اشکان سهرابی" باشه که در جریان اعتراضات مردمی به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ بر اثر اصابت سه گلوله به سینه‌اش در گذشت ... 


















جک و با لوبیای سحر آمیز


کاشتن توی خاک ناباور


پیچک سبزشون به ابرا رسید


تا چه غولی پایین بیاد آخر






با توجه به بیت های قبلی ، میتونیم این بیت رو نسبت بدیم به دولت ایران ... منظور شاعر اینه که نمیشه از سیاست سر درآورد . و معلوم نیست چیکار قراره بکنن ...


و اشاره میکنه به عواقبش ...


(البته یه نکته ای قابل ذکره که من صاحب این وبلاگ اضافه میکنم و ربطی به منبع اصلی نداره ... راجع به این دو بیت باید بگم که میشه به مسسلمانان اشاره کرد و انتظار ظهور یه امام و همون امامشون میشه غولشون ) 














شعبده بازی توو لباس سفید 


دلقکی با کلاه شیپوری


یه رابین هود سر به راه شده


یا گوریل بنفش انگوری 






اینجا یه سری شخصیت تعریف کرده و منظورش تنوع شخصیتی سران سیاست ایرانه ... منظور از کلاه شیپوری و لباس سفید به نظر من امامه و عبا و نوع پوشش آخوند هاست ...


رابین هود سربه راه شده میتونه میرحسین موسوی باشه و


گوریل انگوری هم دکتر روحانی = اشاره به رنگ بنفش ( که تو انتخابات اخیر ، رنگ طرفدارای ایشون بود ) 


















شادی مون قد توپ فوتبال و


پرچم سرزمینمون چینی


من هنوزم یه پونـــــزم روی


صندلی معلم دینی






منظورش اینه که ته دلخوشی و خوشحالیمون صعود تیم ملی به جام جهانیه و اینقد اوضاعمون خرابه


اشاره میکنه به واردات چشمگیر کالای ساخت چین 


و در آخر هم خیلی شیک به دین اعتراض میکنه ... وجود دین رو یه مشکل میدونه .. 










.






حالم این روزا حال خوبی نیست 


قلوه سنگی توو کفش این دنیاست 


من به روزای شاد مشکوکم 


شک دارم ختم ماجرا اینجاست






و این قسمت پایانی شعر ، شاعر بعد از همه ی مثال ها و خاطرات بدی که به یاد آورد ، حس میکنه که این آرامشی که فعلاً به جامعه حاکمه موقته و احتمال میده که اینم یه بازی باشه ...










امیدوارم که راضی باشید ... 






با تشکر شهاب تردید 






شاهین نجفی - آن چشمها سانفرانسیسکو .... Shahin Najafi - Aan Chashmha San Francisco


 اجرای - آن چشمها توسط شاهین نجفی  - شعری از مهدی موسوی 

Shahin Najafi Entering the Stage San Francisco Concert Nov 3rd 2013

http://www.youtube.com/v/HhO6ElnLwMM?version=3&autohide=1&showinfo=1&autoplay=1&attribution_tag=mZpoiBE8jcl4i6GSihiS5g&autohide=1&feature=share

Thursday, 7 November 2013

مرامنامه اشرار







مرامنامه اشرار


شکست براي ضعيفان ،از دست دادن و براي قدرتمندان تجربه است.


در هر تجربه ي تلخ و شيرين تنها خودرا مسئول بدان.ديگران در هر صورت در کنار تواند.


دنباله رو و پيرو، رياکار است.خودت باش .رهبر و مرجع ورئيس باطل است.


خدا و شيطان را فراموش کن.به انسان فکر کن.


به مذهب و سياست و مليت و سنت شک کن.اينها چيزي در حد آدامسند ونه غذا


مهم نيست چقدر مي داني،بدان که چگونه از دانسته هايت استفاده کني


بدون انتظار مهربان باش،اما تنها براي کساني که لايقند و جواب محبت را چند برابر بده


پاسخ سيلي ،مشت است.تنها ضعيفان رحيمند.


هميشه در ابتدا گفتگو کن،اما تا جايي که شرفت زير سوال نرود


نسبت به خويش و جهان اطرافت متعهد باش وبيش و پيش از آن، به خودت


هيچگاه خود را از حيوانات شريف تر وبرتر مپندار


ميان ذلت و لذت مرز باريکي ست.بزرگ ترين گناه ،باور به گناه است.


هميشه شک کن تا اعتمادت شکسته نشود.به همه دست بده،اما با دستکش


زنان را دوست بدار .مردان را بفهم.زنان را بخور،مردان را نشخوار کن.


هيچ زني لايق آن نيست که تنها براي خوابيدن با او در برابرش خوار شوي.


هيچ مردي لايق آن نيست که تنها براي جلب محبت اش با او بخوابي


با ميهمان ابله ،بي رحم و بي ادب باش


کودکان طبيعي ترين،پاک ترين و غريزي ترين شکل انسانند.دوستشان بدار


هيچ انساني شايسته ي آن نيست که تو را از خواسته هايت محروم کند.در غير اين صورت يا ضعيفي يا نمي خواهي


دشمنان کوچک، دوستان بزرگ فردايند و دوستان کوچک، دشمنان بزرگ فردا


دوست داشتني ترين چيزها اگر تورا ضعيف کنند،خطرناک ترين چيزهايند


کساني که سوال مي کنند،نمي فهمند.نفهميدي،حدس بزن.تنها وقتي سوال کن که حدس زده باشي و بعد بگو مي دانستم حتي اگر نمي دانستي


عقرب باش،در بن بستِ سوزنده با نيش خويش بمير


شاهين باش ،ديده شو ولي از دور.لانه ات را بر بلندي ها بساز


سگرگ باش.دشمن را بدر. دوست را بليس.


در برابر سگان ولگرد بي تفاوت باش.آنها با پارس کردن هاي بيهوده زنده اند


يک "شر"نمي تواند معتاد باشد.اگر بود بايداز آن لذت ببرد.اگر برد بايد آن را باور داشته باشد.اگر داشت بايد ترويج دهد.اگر ترويج داد احمق است


فروتنان يا فريبکارند و يا از ضعفا.مغرور باش.خودخواه نباش. مدعي باش،متظاهر نباش


تنها يک قانون ثابت است:هيچ قانوني ثابت نيست


شاهين نجفي.